و آن زمان که وقت آمدنت بود.خداوند بوسه ای بر پیشانی ات نشاند وتو را به جاده ی دنیا سپرد، و تو آمدی ، به همراه فرشته ی کوچکی که نگهبانت بود.
تو آمدی و دختر کوچک و نشاط بخش خانه شدی.سال ها گذشت و تو روز به روز وسال به سال قد کشیدی و جوان تر شدی.
و در نهایت شکفتگی و بالندگی بودی که ناگهان خبر آمد: وقت برگشتن است....
خداوند چقدر زود دلش برایت تنگ شده بود.سالیان درازی نبود که سفر را آغاز کرده بودی، اما خالق، فرمان بازگشت داده بود.
و تو این قدر سبکبال و بی آلایش بودی که زود اجابت کردی و به دیدار او شتافتی.
آری ، آمدنت با بوسه ای از خداوند آغاز گشت ورفتنت نیز با حکمت او بود.
گرچه جای خالی تو همیشه در خانه خواهد ماند اما خانه می داند که تو امانتی بودی رفتنی و حال صاحب امانت تو را خواسته بود و او مشتاق دیدنت بود...
و مگر زندگی چیست جز بندگی وتسلیم در برابر خواست او؟ و مگر جز او غایت و هدفی را می توان جست وجو کرد؟
گرچه فراموش می کنیم، اما حقیقت این است که آمده ایم تا بپرستیم، تا تسلیم باشیم، تا ستایش کنیم ونهایتا به اصل خویش بازگردیم.
پس آنکه پاک زیست و خالصانه ستایش کرد، رفتنش دریغ و افسوس نیست.رفتنش عین رسیدن به غایت زندگی است.
.....................................................................................................................................................
در سوگ همکلاسی باهوش و توانایم که در اوج جوانی ، پشت به دنیا کرد ورفت...
شادی روحش صلوات!
