تبليغاتX
مازبالاییم وبالا میرویم

و آن زمان که وقت آمدنت بود.خداوند بوسه ای  بر پیشانی ات نشاند وتو را به جاده ی دنیا سپرد، و تو آمدی ، به همراه فرشته ی کوچکی که نگهبانت بود.

تو آمدی و دختر کوچک و نشاط بخش خانه شدی.سال ها گذشت و تو روز به روز وسال به سال قد کشیدی و جوان تر شدی.

و در نهایت شکفتگی و بالندگی بودی که ناگهان خبر آمد: وقت برگشتن است....

خداوند چقدر زود دلش برایت تنگ شده بود.سالیان درازی نبود که سفر را آغاز کرده بودی، اما خالق، فرمان بازگشت داده بود.

و تو این قدر سبکبال و بی آلایش بودی که زود اجابت کردی و به دیدار او شتافتی.

آری ، آمدنت با بوسه ای از خداوند آغاز گشت ورفتنت نیز با حکمت او بود.

گرچه جای خالی تو همیشه در خانه خواهد ماند اما خانه می داند که تو امانتی بودی رفتنی و حال صاحب امانت تو را خواسته بود و او مشتاق دیدنت بود...

و مگر زندگی چیست جز بندگی وتسلیم در برابر خواست او؟ و مگر جز او غایت و هدفی را می توان جست وجو کرد؟

گرچه فراموش می کنیم، اما حقیقت این است که آمده ایم تا بپرستیم، تا تسلیم باشیم، تا ستایش کنیم ونهایتا به اصل خویش بازگردیم.

پس آنکه پاک زیست و خالصانه ستایش کرد، رفتنش دریغ و افسوس نیست.رفتنش عین رسیدن به غایت زندگی است.

.....................................................................................................................................................

در سوگ همکلاسی باهوش و توانایم که در اوج جوانی ، پشت به دنیا کرد ورفت...

شادی روحش صلوات!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:11 |

 

همه ی طبیعت در تکاپوی نو شدن است نمیدانم انسان چه وقت نو خواهد شد؟؟؟!!!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 12:52 |

به آینده نمی نگرم

مگر آنکه طرحی نو برایش کشید ه باشم

به آینده نمی نگرم

زیراحال مرا نادیده می گیرد

ومرادرخودغرق می کند

آن گاه چنان درامواج پرتلاطم آینده

دست وپامی زنم

که حال راگذشته می یابم

واین چنین است که

هرگز به ساحلی نمی رسم

وهمیشه اشک هایم امواجی دهشتناک می سازند.

به آینده نمی نگرم

وحال را باعشق در آغوش می کشم

وبه پیشانی اش بوسه میزنم

زیراهمیشه به یاد دارم که

این حال

آینده ی گذشته ی من بود

واین چنین

همیشه درشادی وانرژی

غوطه ورمی گردم.

زیرا بهترین سرمایه ام

همین لحظه ایست که دارم

حتی اگر به تلخیِ

ازدست دادن عزیزی باشد.

ومن ازآینده نمی هراسم

زیرا همان که این حال را

با تمام زیبایی هایش به من بخشید

آینده رانیز

به من خواهدبخشید،اگر

دستانی محتاج

به سویش داشته باشم.

Mk.lg

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 13:19 |

چه تفاوتی است بین من وتو

چیست آن چه تورا بالا

  ومرا پایین می آورد

چرا جداساخته ای

من را ازخود

وخودراازمن

چرا خودمان را جدا می پنداریم

وحال آنکه ماهر دو ازیک پیکریم

ازیک روح ، ازیک جنس

وچه زیباست که تو، من را

خود پنداری وخودرا من!

ونباید فاصله انداخت

که من هم مخلوقم، توهم مخلوقی

من هم ملکوتی ام ،تو هم ملکوتی هستی

واگرمرا حوا وتورا آدم

نامیدن ،این سبب جدای مان نیست

این نظم است

نظمی لازم

این تفاوت است

اما تفاوت تکمیلی

نه تفاوت تحقیری!

اما تو به غلط خودرا

برترخواندی

ومرا پست تراز خود

چرا که منیتت تورا اسیر کرد

وبرای رهایی ات

مرادر دام حقارت انداختی

وچه اشتباهی است

شکستن دیگران

برای ساختن خود.

رهاکن!

بند غرور را.

آزاد شو

از زندان کبر.

از اوج سقوط

در دره ی خودبزرگ بینی ات،

پایین بیا.

وخود رادر کنار من

ببین

تا ما با هم به اوج رویم

اوجی که حقیقتا

بالایی است

وفراز وسربلندی.

بیا که زندگی

اینگونه زیبا میشود

زیرا که حقیقت

جز بودن من وتو

درکنار هم

ودر رتبه ی هم

چیزی نیست.

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 16:30 |

ما که موندیم که امل و افراطی هستیم یا روشنفکر و از راه بدر؟؟؟!!!!

وقتی بین کسایی هستم که دیگه همه چی رو باهم رد میکنن.... بم میگن املی!!! افراطی هستی!!!

آره محکومم چون دفاع میکنم از عقیده ام !چون معتقدم اسلام مقدس، یه دین کامل و بی عیبه! دینی که حقا آسمونیه و برای تمام بشر، در تمام اوقات! وقتی ازکسی  مثل علی (ع) میشنوم تمام تنم  سرد میشه ، با خودم میگم بهتر از این انسان هم میشه پیدا کرد؟؟؟

ولی طرف مقابلم میخاد نشنوه ! میخاد ندیده بگیره! فکر میکنه علامه ی دهره ومنو بیشعور و بی خرد میدونه! دلم میگیره و با حرارت از عقیده ام دفاع میکنم برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنه! آره با خودش میگه چقدر عقب موندست ...خیر سرش تحصیل کردست... ولی واسه من مهم نیست چون میدونم دین من آخر پیشرفتگی و مدرنیتس! میدونم که درس وتحصیلی که یه جور به معرفت من در مورد انسانیت و الوهییت اضافه نکنه به درد جرز لای دیوار میخوره...اما طرف مقابلم گوشاشو گرفته و فقط همه چی رو رد میکنه حتی حاضر نیست استدلال منو بشنوه چون به نظرش من هیچی حالیم نیست...

وقتی بین کسایی هستم که محکم  یه نقطه رو چسیبدن....بم میگن روشنفکر بازی در میارم!!!

آره محکومم چون از جوگیری و پیروی کورکورانه بیزارم! ازاینکه شخص پرست و قشرگرا باشم متنفرم! از اینکه میبینم بعضی مثلا حزب اللهی ها هیچ شباهتی با اون اسلامی که من شنیدم ندارن ،خون تنم به جوش میاد واز این همه ادعا حرصم میگیره!

ولی طرف مقابلم پنبه تو گوشاش فرو کرده وفقط میخاد منو به راه راست هدایت کنه! وقتی میپرسم این حکم چرا اینجوری؟ چشمشو میبنده ومیگه تعبدیه! وقتی میگم این واسم قابل قبول نیست میگه تو شاید خیلی چیزهای اسلام رو قبول نداشته باشی....دلم میشکنه یه بغض بزرگ توی گلوم گیر میکنه و دلم میخاد داد بزنم ٬اما سکوت میکنم.

وقتی میگم این راهش نیست...این اون سنت نبوی نیست...اینگار دارم جک تعریف میکنم جز پوزخند نصیبم نمیشه یه جورایی بم میفهمونن تو یکی از اسلام و سنت نبوی دم نزن!

تهش محکوم میشم به انحراف فکری و گرایش چپ و راست و بالا وپایین و....

یه وقتایی به هر دوطرف فکر میکنم واینکه چطور یه آدم هم میتونه افراطی باشه و هم تفریطی؟؟؟؟؟

نمیدونم ! من که خودم بدترین هستم ولی به هرحال نمی خوام شبیه هیچ کدومشون باشم.....

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 12:21 |


Powered By
BLOGFA.COM